واژه نامه

  • ادامه ترجمه

    آخوندبازی

    معین
    (حامص .) (عا.) توسل به حیله های شرعی .
  • ادامه ترجمه

    آخوندک

    معین
    (دَ) ( اِ.) 1 ـ حشره ای سبز رنگ مانند ملخ با پاهای دراز، سر بزرگ و دو جفت بال که خود را به شکل شاخه های کوچک درختان درمی آورد و حشرات مضر برای کشاورزی را می خورد. 2 ـ مجازاً آخوند حقیر یا کم سواد را گویند.
  • ادامه ترجمه

    آداب

    معین
    [ ع . ] جِ ادب ؛ رسوم ، عادات .
  • ادامه ترجمه

    آداش

    معین
    [ تر. ] ( اِ.) همنام ، هم اسم .
  • ادامه ترجمه

    آدامس

    معین
    [ از انگ . ] ( اِ.) نوعی صمغ برگرفته از نام اولین سازنده آن در ایران (انگلیسی زبانی به نام آدامز) که آن را معطر و خوش طعم می کنند و می جوند، سقز جویدنی ، قندران .
  • ادامه ترجمه

    آداک

    معین
    ( اِ.) خشکی میان دریا، جزیره .
  • ادامه ترجمه

    آدخ

    معین
    (دَ) 1 ـ (ص .) خوب ، نیکو. 2 ـ ( اِ.) تل ، پشته .
  • ادامه ترجمه

    آدر

    معین
    (دِ) ( اِ.) نیشتر فصاد، نیشتر رگزن .
  • ادامه ترجمه

    آدر

    معین
    (دَ) ( اِ.) آذر، آتش .
  • ادامه ترجمه

    آدر

    معین
    (دَ) [ ع . ] (ص .) باد خایه ، دبه خایه ، غر.