واژه نامه

  • ادامه ترجمه

    آب داغ

    دهخدا
    آب داغ . [ ب ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) آب جوشانیده . آب گرم کرده : یک استکان آب داغ .
  • ادامه ترجمه

    آب در خصیه

    دهخدا
    آب در خصیه . [ دَ خ ُ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) اُدره . قیل الماء. قیله .
  • ادامه ترجمه

    آب درخت کافور

    دهخدا
    آب درخت کافور. [ ب ِ دِ رَت ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) ماءالکافور. (تحفه ).
  • ادامه ترجمه

    آب دز

    دهخدا
    آب دز. [ دِ ] (اِخ ) رجوع به آبدیز شود.
  • ادامه ترجمه

    آب دزد

    دهخدا
    آب دزد. [ دُ] (اِ مرکب ) منفذی بدرون زمین که آب و نم از آن نفوذ کند، و گویند این زمین یا این کاریز آب دزد دارد.
  • ادامه ترجمه

    آب دزدک

    دهخدا
    آب دزدک . [ دُ دَ ] (اِ مرکب ) نی یا چوبی کاواک که در درون آن چوب دیگر تعبیه کنند و از دهان آن آب افکنند. و عربی آن مضخه و ذرّاقه و زرّاقه و سرّاقه است . و به فارسی آب انداز نیز گویند.
    قسمی حشره چندِ زنبوری سرخ که در زیر خاک باشد و ریشه ٔ نبات خورد و آن را تباه کند و حوض و امثال آن را سوراخ کند، و در بعض ولایات آن را زمین سنبه گویند. پشیل .
    (اصطلاح طب ) آلتی از شیشه که بر سر آن سوزنی مجوّف است و بدان در تن آدمی و جانوران دواهای مایع کنند. و این عمل را تزریق نامند.
  • ادامه ترجمه

    آب دزفول

    دهخدا
    آب دزفول . [ ب ِ دِ ] (اِخ ) آبدیز.
  • ادامه ترجمه

    آب دست

    دهخدا
    آب دست . [ ب ِ / ب ْ دَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) آبدست . آبی که بیشتر با دو ظرف موسوم به آفتابه لگن پیش از طعام و بعد از طعام برای شستن دست و دهان بکار است :
    حورعین را ببهشت آرزو آید همه شب
    کآدمی وار به بزم تو رسد در شبگیر
    آب دستت همه بر روی کشیدی چو گلاب
    خاک پایت همه در زلف دمیدی چو عبیر.
    معزی .
    هم خلال ازطوبی و هم آبدست از سلسبیل
    بلکه دستاب همه تسنیم رضوان آمده .
    خاقانی .

    وضو. تکرع . غسل . توضؤ: الحدَث ؛ هرچه آبدست بدان تباه شود. (دستوراللغه ٔادیب نطنزی ). این معنی رفتن گناهان است به آبدست ، اگر از اینها چیزی مانده است بدان که هنوز گناه در تست و وضوی تو تمام نیست . (کتاب المعارف ).
    جمال یارشد قبله ی ْ نمازم
    ز اشک رشک او شد آبدستم .
    مولوی .
    نماز عید خواهم کرد هان ساقی بیار آبی
    برای آبدست ما به ابریق قدح شویان .
    کمال خجند.

    استنجا کردن به آب . (برهان ).
    لطف و مهارت در صنعت :
    که بست آن نقش عارض ، آفرین باد
    که آب دست از وی آشکار است .
    کمال خجندی .
  • ادامه ترجمه

    آب دندان

    دهخدا
    آب دندان . [ ب ِ دَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) صفا و برق دندان :
    بیا و بوسه بده زآن دهان خندانت
    که در دلم زده آتش بس آب دندانت .
    نزاری .
  • ادامه ترجمه

    آب دهان

    دهخدا
    آب دهان . [ ب ِ دَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) بزاق . بصاق . خیو. تفو. خدو.
    امثال :
    آب دهان برای چیزی رفتن ؛ خواهان و آرزومند آن بودن .